منصور یاقوتی: بر يال تپه اي پوشيده از درختان بلوط، در آن نيمروز داغ تابستان، مردي روستايي با كت و شلوار مشكي و پيراهن مندرس سرمه اي، خروسي را بغل گرفته بود و پيشاپيش همسرش به سوي درخت مقدس مي رفت.
پشت سر او زنش با پيراهن بلند محلي، سربند به سر، فرزند خردسال و بيمارش را بغل گرفته بود و در دل برايش دعا مي كرد.
آنها به نزد درخت مقدس مي رفتند به اين اميد كه در آنجا خروسي را قرباني كنند و فرزند خردسال بهبود يابد.
جز صداي زنجره ها كه در گندمزار مي خواندند صدايي ديگر نبود. گرما در هوا موج مي زد و حيوانات را به سايه سارها و سوراخ هايشان كشانده بود .
عرق گرمي از سينهي مرد راه گرقته بود و خروس تقلا مي كرد كه رها شود و در دشت بدود به اين اميد كه جفتي بيابد.
از دورنماي تكدرخت مقدس به تدريج ديده مي شد كه بر يال كوهي بلند در باد مي جنبيد.
مرد نگاهش را به درخت دوخت، آهي سينه اش را تكان داد و التماس كرد:
خدايا خودت به داد اين بچه برس
زن ناليد:
- خدايا پناه به تو مي بريم...
زنجره ها همچنان مي خواندند و تكدرخت پيرمرد و زن جوان را به سوي خود فرا مي خواند.
تابلو2-
توي يكي از دره هاي تنگ زاگرس، جواني كه مار او را گزيده بود به زحمت خودش را به پالان خر بند كرده بود. الاغ از كوره راه تنگي به زحمت پيش مي رفت. پشت سر الاغ پيرمردي عصا به دست همراه با عروسش به دنبال خر راه مي پيمودند. پيرمرد سيگار مي كشيدو توي فكر بود.
زن پرسيد:
- چقدر مانده به منزل شيخ عباس برسيم؟
پيرمرد گفت:
- طاقت بيار. نگران نباش، من با همين عصا مراقبت كردم كه موش از روي گودرز نپره. حالا هم بايد او را پيش شيخ ببريم كه بر روي زخم تف كند و گودرز خوب بشه.... خوب مي شه...
زن با دلواپسي گفت:
- اگه مار خودش را زودتر از ما پيش شيخ رساند و شكايت كرد چي؟...
پيرمرد گفت:
- ما تندتر آمديم... الحمدولا الاغ ما چابك و سر حاله... نگران نباش من با همين عصا مراقب بودم موش از رو گودرز نپره... نمي ذاريم مار زودتر از ما خودش را پيش شيخ برسانه و شكايت كنه... بيمار ما خوب مي شه... كافيه شيخ رو جاي نيش تف كنه... خوب مي شه
بيمار كاملا خم شده و به برآمدگي پالان چسبيده بود. توي تنگه باد خنكي مي وزيد. الاغ خسته شده بود و گام هايش را آهسته تر كرده بود. مار سرخرنگي با سر سياه از درختچه اي پايين مي كشيد. پيرمرد مار را ديد. نگران و دستپاچه سيخونكي به الاغ زد و ناليد:
- بجنب حيوان.... چيزي نمانده!...
مار سرخرنگ با سر سياه توي جاده خزيد.
از بيوگرافي زندگي يك نويسنده هنگامي مي توان تصوير جامعي رسم كرد كه شرايط فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي روزگار او را همه جانبه تحليل كرد. همچنين به گرايشات فكري زمانه او در سطح ملي و جهاني نگاهي عميق- هرچند گذرا- افكند.
علاوه بر اين ، زندگي نامه نويسان بايد آثار نويسنده را از ابتدا تا انتها به دقت مطالعه كرده باشند و با مبارزات انديشگي و عملي، كشمكش ها، افراد تاثير گذار،سنگ اندازها و موانع آشنا بود و اين جوري نيست كه با يكي دو صفحه سر و ته زندگي يك نويسنده را به هم آورد و با ذكر تاريخ تولد و نام مدرسه اي كه در آن درس خوانده و اشاره به چند تا از آثارش خيال خواننده را راحت كرد.
بيوگرافي نويسي كاري است سخت و پيچيده و اصولا كار هر كسي نيست. بيوگرافي نويس بايد از خودش بپرسد كه چرا اين نويسنده را انتخاب كرده است و هدف او از نوشتن بيوگرافي چيست؟ و حتما مرزي بين سوژه خود با ديگران قايل شود تا هر قلم به مزدي تكليف خودش را بداند و هر كلاغي ادا و اطوار عقابان را در نياورد و جايگاه خودش را بشناسد.
خيلي جالب است با اينكه اين قلمزن نزديك به دو هزار صفحه درباره زندگي خود نوشته حس مي كند همهي نقاط تاريك زندگي خود را در پرده نگه داشته و اصولا چيزي در اختيار خواننده نگذاشته است!
بهتر است بيوگرافي نويس به خود زحمت بدهد همراه با دوربين فيلمبرداري، دستگاه ضبط صوت، دفتر يادداشت با نويسنده از نزديك روبرو شود و پرسش هاي خود را به صورت شفاف مطرح و ثبت كند.
من بيشتر از نيم قرن است كه در شهر كرمانشاه زندگي مي كنم و خودم را و تعلقات خودم را وابسته به اين شهر مي دانم و زندگي فرهنگي- هنري ام در اين شهر شكل گرفته است و از دوران كودكيم خاطرات محوي در ذهن دارم. در شناسنامه م محل تولدم روستاي كيوه نان در استان كرمانشاه ذكر شده و تاريخ تولد پنجم اسفند1327
بخشي از دوران كودكي ام در كتاب ((كودكي من)) ثبت شده است. تقريبا هفت ساله بودم كه همراه با اعضاي خانواده به شهر كوچ كرديم و درمحله((پشت بدنه)) ساكن شديم. آن زمان كرمانشاه شهر كوچك و قشنگي بود و سيماي زشتي مثل امروز نداشت. تحصيلاتم را در مدرسه داريوش و كزازي به پايان رساندم.از آموزگاران تاثير گذارم مي توانم از آقايان عباس سرمدي معلم فلسفه، اصغر واقدي كرمانشاهي، آقاي صادقي و امير كامكار نام ببرم.
مدت يازده سال معلم بودم كه در شهريور 1358 بدون هيچ دليلي پاكسازي شدم و از آنزمان ناخواسته و به اجبار وارد زندگي كارگري شدم تا به امروز.
مادرم با افسانه هايي كه در كودكي برايم تعريف مي كرد بر ذهنيت داستاني من تاثير گذاشت و همچنين شاهنامه خوان روستا كه شاهنامه را با ريتمي خوش و خاص مي خواند.
مطالعات داستاني ام از دوران دبستان آغاز گرديد و در عرض يك سال تمام كتاب هاي كتابخانه اي را كه شبي يك ريال از او كتاب مي گرفتم خواندم و رفوزه شدم.
داستان نويسي را از دوران نوجواني آغاز كردم و نخستين مجموعه داستانم به نام((زخم)) در سال 1352 توسط انتشارات شبگير به مديريت زنده ياد ولي محمدي منتشر گرديد.
تا كنون بيش از 20 جلد كتاب در حوزه هاي داستان كوتاه، رمان، نقد ادبي، فولكلور، پژوهش از من منتشر گرديده است و نزديك به 10 جلد رمان و مجموعه داستان منتشر نشده دارم. فهرست بخشي از آثار منتشر شده به ترتيب ذيل است:
زخم/گلخاص/ كودكي من/ داستانهاي آهودره/ سال كورپه/ مردان فردا-برنده بهترين كتاب سال توسط شوراي كتاب كودك/ زير آفتاب/ پاجوش/ چراغي بر فراز ماديان كوه/ دهقانان/ افسانه سيرنگ/ توشاي پرنده غريب زاگرس/ آتش و آواز/افسانه هاي كردي/ نگاهي به آثار درويشيان/ گامي به پيش و ...
صدها مقاله، شعر، داستان كوتاه در نشريات مختلف از من منتشر شده است.
ديگران هم آثاري رقم زده اند از جمله احسان طبري و نقد معروف او تحت عنوان چراغي بر فراز ماديان كوه و كتاب داركوب باران خورده نوشته اسدالله پيرانفر
نخستين داستان كوتاهم به نام ((ماشالا خان)) در صفحه ادبي مجله تهران مصور منتشر شد. آن صفحه دريچه نام داشت و به سرپرستي حسن شهرزاد منتشر مي گرديد و بخشي از يادداشت ها و اشعار و نوشته هاي من به همت شهرزاد منتشر گرديد.
نزديك به 10 جلد كتاب منتشر نشده دارم از جمله آثار ذيل: تراژدي يزدگرد- رمان/ بن بست-رمان/خاطرات يك مرده/ با من به جهنم بياييد/ پروانه بر خاك- مجموعه داستان/ قصه هاي شهر و كار پژوهشي روي حافظ به نام حافظ ترانه سراي عشق و مجموعه شعري به نام برف و كاج و ديگر آثار...
زندگي سياسي من به خاطر شرايط خاص ايران خيلي زود شروع شد: محصل دبيرستان كزازي بودم كه دستگير شدم. داشتم امتحان فلسفه مي دادم. ساواك و دادگاه نظامي و يكسال مردودي. 1346
سال 56 هم زمان حكومت نظامي ازهاري دستگير شدم. زنداني شهرباني كرمانشاه و بعد كميته مشترك ضد خرابكاري و با آمدن دولت بختيار كه در زندان ها گشوده شد، آزاد شدم.
ششم فروردين1363 براي چندمين بار در تهران دستگير و به زندان ديزل آباد كرمانشاه منتقل شدم. به مدت 5 سال در زندانهاي مختلف عمرم تباه شد. پيش از آن يعني از تيرماه60 به بعد به مدت3 سال زندگي مخفي و زيرزميني داشتم در كارخانه هاي صنعتي تهران و به عنوان كارگر فقط به جرم دوست داشتن كشور خود و اعتقاد به عدالت اجتماعي و اينكه ثروت هاي اين كشور به صورت مساوي در قالب امكانات بين مردم تقسيم گردد.
حالا، واقعا نمي دانم كه اين بيوگرافي چه طرح و تصويري از شرايط دوزخي دوران سه ساله زندگي مخفي مي تواند ارائه دهد همچنين چگونه مي توانم 5 سال زندان و سلول انفرادي را از لابلاي اين سطور بي رمق و كمرنگ دريافت؟
و چگونه مي توان اين قلمزن را در كنار كساني گذاشت كه در آن سالهاي دوزخي كه بر منصور ياقوتي مي رفت به فكر ثروت جمع كردن بودند و انباشتن مال و موقعيت شغلي و نوشتن كتابهاي بدون خاصيت و روده درازي هاي بيهوده و خواب جايزه نوبل ديدن كه به شكم و زير شكم خود بيشتر برسند و قرق كردن مطبوعات و روزنامه هاي كشور براي نوشتن اباطيل....
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر

شولاي زرد در كف باد خزان وزيده ست
بر كوه بيستون هم ابر گران لميده ست
هر جا چميده سروي، هر جا خميده مرغي
گويي حريق دوزخ از هر طرف خزيده ست
اين شهر و كوچه هايش غمگين تر از غروبند
غمگين چو زلف و چشمت ، بانو ، كسي نديده ست
بر شانه هاي كوچه طرح نجيب دستت
خطي ز ارغوان ها ، خطي زغم كشيده ست
مي گويم از تو و خود بگريزم و محال است
نقش خيالت اي گل در عمق جان خليده ست
در سرزمين خود چون بيگانه اي غريبم
تنها تر از ستاره ، تنها چو من كه ديده ست ؟
اين جا كوير وحشت ، اين جا ستاره مرده ست
رنگ از رخ شقايق رنگ سمن پريده ست
ماييم و داغ ياران ، ماييم و خستگي ها
ماييم و گرده هايي كز بار غم خميده ست
اي شهر خفته دستي از آستين همت
فصل كبوتر آمد وقت سحر رسيده ست
*برای زنده یاد دکتر امیر حسین آریان پور 
در سوگ تو
آواي چمري
بر بوته هاي سياوشان فرو مي ريزد
چشمت
سوسنجار پروانه ها بود و
دهانت
مامني براي پرندگان جهان.
بر نعش زندگان مي گذري و
بويت
در كوچه هاي بي پنجره
امتداد مي يابد.
* چمری بر وزن سحری آهنگی است که در سوگواری افراد برجسته نواخته می شود.
همچون شبهاي ديگر
منصور یاقوتی: در آن نيمه شب پاييزي ، از يكي از كوچه پس كوچه هاي تنگ شهر كوچك خفته بر دامنه ي كوه ، پيرمردي خميده پشت كه مهاریابوی پيري را به دست گرفته بود ، بيرون آمد . نگاهي به آسمان تاريك افكند ، نام خدا را بر زبان اورد و يابوي پير و افسرده را در پي خود كشاند . در آن جمعه شب غير از او شش نفر پيرمرد ديگر در سر گذر انتظار او را مي كشيدند . آنان نيمي از عمر خود را هر شب آدينه در گوشه اي گرد آمده و همراه با اسبي كور كنار گورستان شهر مي رفتند تا در انجا زانو بر خاك بزنند و در ميان اشك و اه و سوز دل ، با اميد هاي بسيار ، مثل سگ پارس كنند و برگردند . از آن زمان تا كنون پيرمردها و اسبهاي زيادي را از دست داده بودند اما بلافاصله عدد هفت راپر كرده و اكنون هم به اين يابوي پير و مفلوك و يك چشم قناعت كرده بودند .
نه باد و نه باران و نه برف مانع نمي شد كه آنان هر شب جمعه سر گورستان نروندو تا دمدمه هاي صبح مثل سگ پارس نكنند . هر چند آنان با كسي در باره حركت خود گفتگو نمي كردند اما آبياران ، باغداران و افراد شب زنده دار آنها را ديده بودند و شهر كوچك از اين موضوع با خبر بود .
حالا هم يكي از ان شب هاي سرد پاييزي بود . باد مي وزيد . هوا تاريك بود . پيرمرد خميده پشت د رسرگذر ياران خود را ديد كه گرد هم حلقه زده بودند . هر شش نفر . خدا را شكر كرد . آهي كشيد و با خود گفت : " اي ...خدا را چه ديدي ... شايد امشب ...."
تا گورستان راه دوري نبود . شبگرد مي خواست در سوتكش بدمد اما با ديدن آنها بسم الله گفت ، تا كمر كرنش كرد ، غرق در انديشه روي سكوي خانه قديمي نشست و سيگاري روشن كرد . مدتي نگذشته بود كه آواي آدمياني را شنيد كه عو عو مي كردند . رگ و پي اش لرزيد غرق در وحشت شد ، براي اينكه بر ترس و تنهايي چيره شود با تمام نيرو در سوتكش دميد .
از دور بادپاييز آواي اندوهبارآرزومندانی را در سطح شهر مي گرداند و مردم شهر درهاي خانه هايشان را مي گشودند .
منصور یاقوتی: ضرورت اين بحث از اين جا ناشي مي شود كه : برخي از اعضاي كانون نويسندگان ايران كه منشور كانون را كه دلالت مي كند بر اعتقاد و التزام عملي به آزادي عقيده، بيان، قلم، بدون هيچ اگر و امايي... را امضا كرده اند، گويا دچار فراموشي شده اند در كردار- و البته نه در گفتار- با مواضع كانون نويسندگان مخالفت مي كنند و به علت اختلاف سليقه يا خرده حساب هاي شخصي يا تنگ نظري يا خود محور بودن... انتشار آثار نويسندگاني كه از قضا با شرافت مي نويسند و عمر و جواني و زندگي خود را به پاي قلم و آزادي قلم گذاشته اند مخالفت مي كنند و به اين ناشر و آن ناشر تلفني و يا در گوشي توصيه مي كنند كه اثر فلان نويسنده را منتشر نكنند.
انسان نمي داند قسم حضرت عباس را باور كند يا دم خروس را؟! وقتي منشور كانون نويسندگان ايران كه بزرگان و نام آوران قلم اين مرز و بوم آن را تدوين كرده اند بر آزادي بي قيد و شرط بيان ، قلم، عقيده با صراحت و بي هيچ تفسيري تاكيد مي كند، مخالفت با انتشار آثار نويسندگاني كه به پاي هر سطري كه نوشته اند حبس كشيده اند و تازيانه خورده اند چه معني دارند؟
شگفت انگيز است كه اين آقايان و خانم هايي كه از انتشار آثار نويسندگان طراز اول اين كشور جلوگيري مي كنند در محافل خصوصي و زير لحافي با استبداد و خودكامگي هم مخالفت مي ورزند! در حالي كه خود مصداق كامل يك ديكتاتور شرمگين اند... نبايد جوايزي كه اين روزها از كيسه خليفه نثار هر اثر بي مقدار و بي ارزشي مي كنند و سفرهاي خارج از كشور چنان باد در گلوي اين بوقلمون هاي وطني بيندازد كه اگر اثر هر كدام از آنها به طور جدي نقد شود ، پشم و پيله اش خواهد ريخت و معلوم خواهد شد موش خرمايي در كسوت شير فرو رفته بوده كه چنان به ساحت قلم بي ادبي مي كرده.
ضرورت آزادي در كردار و نه در گفتار از آنجا موضوعيت پيدا مي كند كه فضا را براي نقد جدي، علمي، بي طرفانه باز خواهد كرد، آنگاه در پرتو روشنايي نقد به قول مولانا شير از گاو تشخيص داده خواهد شد.حالا كه شب است و ميدان خالي و ...
روستايي گاو در آخور ببست/ شير گاوش خورد بر جايش نشست
روستايي شد در آخور سوي گاو/ گاو را مي جست شب آن كنجكاو
دست مي ماليد بر اعضاي شير/ پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زير
گفت شير: ار روشني افزون شدي/ زهره اش بدريدي و دلخون شدي
اين چنين گستاخ زان مي خاردم/ كو در اين شب گاو مي پندارم.

منصور یاقوتی: بعد از هفت سال اسارت در اردوگاههای دشمن به خانه بازگشته بود. مادر و خواهرانش به شدت می گریستند. پسر عمویش، قصّاب محله، با صدای رسائی گفت:
-بسّه!...
با دستمال ابریشمی آب بینی اش را پاک کرد، با نفرت به زن ها نگریست، دستمال را روی گردنش انداخت، پیش از آن که به کمک آشپز بشتابد که کنار دیگ های بزرگ برنج در گوشه حیاط در ندشت پرسه می زد گفت:
-نگفتم که نمرده، ها؟ ... نگفتم!... برای کیِ گریه می کنید؟ برای خودتان یا برای بهرام؟
بر سر یکی از خواهران بهرام نعره زد:
-همه ش تقصیر تو بود سلیطه!... نگفتم خواب دیدم بهرام زنده س، نمرده، نگفتم...
یالا از این خانه برو... دِ چرا معطلی؟...
بهرام که اورکتش را روی دوش افکنده و بر روی پله های درگاهی حیاط نشسته بود و سیگار می کشید برخاست، پیش پسر عمویش رفت و گفت:
-پیران، آرام باش!... من که برگشتم... چه شده؟
پسر عمویش با آن اندام بلند، بازوان ستبر، شکمی اندک برآمده سرش را پائین افکند و گفت:
-چیزی نشده پسر عمو بهرام!... یه خورده اعصابم خرابه... جنگ اعصاب همه را خراب کرده... خودت که بهتر می دانی... خیلی عذر می خوام ناراحتت کردم...
زن ها از گریستن باز ماندند و هر کدام گوشه ای پراکنده شدند. مادرش اما دست روی دست می کوبید و پریشان و درمانده گِرد حوض بزرگ حیاط بیهوده می گشت، دست به درگاه خدا بلند می کرد، به جای این که بخندد، از سیمایش نور شادمانی ببارد، بر عکس ماتمزده و بدبخت گوئی که مصیبتی بر او نازل شده باشد،؛ سعی می کرد کمتر خودش را نشان فرزندش بدهد که از اسارتی تلخ و دهشتناک و پر از خوف و تحقیر برگشته بود و اکنون داشت روبروی او سیگار می کشید.
نگاه بهرام جمعیت، در ورودی و زنان را می پائید و سرگشته و پریشان بود.
انگار دنبال کسی می گشت و او را نمی یافت. انگار منتظر کسی بود که بیاید و نیامده بود.
مادرش خود را به شستن ظروف مشغول کرد. در حین شستن ظروف ها زیر لب با خود واگویه می کرد:
-خدایا خودت به دادم برس... خدایا چه به او بگم، چه طور بگم، این چه بدبختی و مصیبتی بود که نازل شد، چه می شه؟ ... آخه چرا به دروغ به ما گفتن که مرده... خدا ذلیل و خوارش کنه هر که اون خبر را آورد... خدا نبخشدش... من هم مقصر بودم... باید صبر می کردیم... خواب هم دیدم... من فلک زده و بدبخت اون یه دفه به خواب باورم نشد... چقدر به این ذلیل مرده ها گفتم که خواب دیدم بهرام زنده س، در اسارته، لاغر و ناخوشه و رنگ و روش پریده اما تنها و غمگین راه می ره... تشنه شه... آب می خواد... مگه من به این ذلیل مرده ها، به همین ریحانه نگفتم که بهرام گفته تشنه مه مامان... یه کوزه آب برام بیار... مگه نگفتم... بعد همین ریحانه به من گفت که بد خوابیده ام، پر خوری کرده ام... خرافاتی شده ام... همه ش تقصیر این گیس بریده بود زیر پاهام نشست... کاشکی پدرش زنده بود، اگر او زنده بود به حرفام گوش می داد... حالا جواب بهرام را چه بدم؟ کی این بدبختی را درس می کنه؟...
نگاه بهرام در و دیوار را می پائید و هر بار که لنگه های در قدیمی به هم می خورد و باز می شد دلش می تپید و رنگ از رویش می پرید و سیگار به آخر نرسیده را با سیگار دیگر روشن می کرد.
یکی از خواهرانش پیران را به گوشه ای دور از مردم کشاند و گفت:
-پسر عمو چه کار کنیم؟... چه جور این خبر رابهش بدیم؟... نگاه کن! چشاش فقط روی دَرَه تا کی زلیخا بیاد؟...
دست روی دست کوبید و با درماندگی چشم به دهان بهرام دوخت. بهرام گفت:
-خودتان دوختید... خودتان باس جوابگو باشید... مگه من نگفتم که خواب دیدم بهرام نمرده، زنده س... پس چرا گوش به حرفام ندادید؟ ... تا کی نمی پرسه که برادرش فرصت کجاس؟ چرا به دیدنش نمی آد؟ تا کی نمی پرسه که زلیخا کو؟... امروز نه، فردا می پرسه... مگه به فرصت نگفتم که بهرام تو خوابم آمده، زنده س، نمرده، از این اخبار دروغ از جبهه زیاد میاد... شایعه س... آقا با رانت خواری، چسبید به دم قدرت نه یک کارخانه که سه تا کارخانه زده... این همه دختر تو شهر که از خورشید و ماه زیباترن دل به زلیخا خانم می سپاره... منت م می ذاشت، یادت رفته؟ می گفت که زن برادرمه... می خوام زیر پروبال خودم بگیرمش... نو کریش را بکنم... به یاد بهرام خاک زیر پاهاش را جارو کنم... یادگار بهرامه!... حالا چه کار کنیم! من که دل گفتن این خبر را ندارم... نمی خوام با شر مندگی تو چشای بهرام نگا کنم... از این آدم شرمنده ام... آی خاک عالم بر سرما!... هفت سال اسارت بکشی و بیای ببینی زنت خودش را به ثروت فروخته؟...
-حالا تو یه کاری بکن... مادم داره دق می کنه... همین حالاس که سکته کنه...
بهرام گفت:
-یه جوری خبر بهش می رسه... فرصت تا کی می خواد خودش را قایم کنه...
o
o
شب که مهمانها رفتند و غیر از خود و خواهران و مادرش کسی در خانه باقی نماند، همان طور که زیرِ درخت سرو کهنسال روی گلیم خوش نقشی نشسته بود، سیگاری روشن کرد و رو به مادرش گفت:
-فرصت نیامد، کجا س؟ چه می کنه؟
مادرش که از درون می لرزید با فلاکس استکان چائی را پر کرد و گفت:
-الحمدولا پولش از پارو بالا می ره... سه تا کارخانه داره... خانه ی بزرگ، اتومبیل
-کجا؟
-شهرک صنعتی... من زیاد حالیم نیس...
به بها نه این که از دخترش کمک بخواهد پا شد و گفت:
-مریم بهتر حالیشه...
مریم خواهر کوچک او بود. بهرام او را خیلی دوست داشت. مادرش هرچه فکر کرده بود دیده بود جز مریم کسی نمی تواند خبر هولناک را به بهرام برساند. بهرام نمی توانست سر مریم داد بکشد، یا چیز دیگری بگوید...
همان طور که به سختی از پله ها بالا می رفت صدا زد؟
-مریم!... مریم!...
-ها مامان...
-بیا پیش داداش... بیا این جا... مشقم می نویسی همین جا بنویس... نور زیاده...
مریم همراه با دفتر مشق و انشا نزد برادرش آمد. سلام کرد و نشست. بهرام سر او را بوسید و گفت:
-پس داداش فرصت؟
مریم با چشمان روشن و معصومش به او خیره شد و گفت:
-سرش شلوغه... کارخونه داره... یه خونه بزرگ دارن هزار متر... حیاطش پرِ گل و درخته... یه گلائی داره به اسم «اختر» زرد مث خورشید، پیاز داره، زن عمو مریم می دونه من از اون گلا خیلی خوشم میاد یک شاخه گل بهم... داداش... داداش چِت شد... مامان!... مامان داداش حالش به هم خورد...
نَفَس بهرام یک لحظه چنان گرفت که برای رسیدن به هوا چنگ به تنه سرو کهنسال زد... دست از روی قلبش برداشت... سینه اش چنان تیر کشیده که مرگ را پیش چشمانش مجسم کرده بود... مادر و خواهرانش شیون کنان روی سرش ریختند... به زحمت برخاست... آب طلب کرد... از کوزه ای که پر از آب سرد بود لیوانی آب پر کرده و به او دادند... آب را که تا ته نوشید با رنگ پریده به درخت سرو تکیه داد... مادرش نالید:
-تلفن بزنید دکتر بیاد...
با حرکت دست اظهار مخالفت کرد. سعی کرد بخندد. مریم را پیش خود کشاند و بازویش را گرد او حلقه کرد... نمی خواست مادر و خواهرانش را بنگرد، نگاهش رویِ گربه تنهائی گشت که روی بروی او نشسته بود و با چشمان سبز و شادابش در سکوت به او می نگریست.
مریم را رها نمود. گفت:
-هیچ چی نشد... نگران نباشید... به تنهائی عادت کرده ام... اگه می شه تنهام بذارید... یه تیکه گوشتم بدید جلو این حیوان بندازم...
مادرش در حین برخاستن گفت:
-پائیزه، هوا سرده... سرما می خوری... بیا تو...
بهرام اورکت فرسوده اش را روی مریم افکند و گفت:
-من هیچم نمی شه... شما به فکر خودتان باشید...
2
صبح زود، پیش از آن که کسی از خواب بیدار شود، بهرام برخاست. رفت و بی سروصدا از داخل حیاط بزرگ و درندشت دست و صورتش را شست. برگشت. لباس جبهه را پوشید. در دفتر مریم با خودکار نوشت:
«من به خط مقدم جبهه می روم. جای من آن جاست. زندگی خودتان را بکنید.»
خم شده بود، سر راست کرد و خواست بنویسد که: زندگی من زلیخا بود که او را از من گرفتید، دیگر چه مانده برایم که به او دل خوش باشم، اما از نوشتن مکنونات قلبی اش صرفنظر کرد. خم شد و نوشت:
«به مریم برسید. هر چه من دارم به مریم بدهید. این وصیت من است.
دیگر چیزی ندارم بگویم، خداحافظ.»
امضا کرد، تاریخ زد، خودکار را روی صفحه گذاشت و برگشت. بی سرو صدا پوتین هایش را پوشید. روی پله ها سیگاری کشید و به درخت سرو بلند خیره شد که پائیز به درختان پیرامونش یورش برده بود. زیر انجیر پیر مشتی برگ مچاله شده و زعفرانی و زرد برداشت و بوئید در جیب گذاشت و چند لحظه بعد در چوبی و قدیمی خانه را پشت سر خود بست و پا در کوچه خلوت نهاد.
24 مرداد ماه 84 کرمانشاه
منصور ياقوتي:ما نمي توانيم ايران را بشناسيم مگر اينكه سيماي فرهنگي و تاريخي اين سرزمين را به درستي بشناسيم چرا كه در طول تاريخ ، توسط عناصر غير ايراني ، روشنفكران خيانت پيشه و چكمه ليسان قدرت ، كارگزاران حكومت هاي غير ايراني ،افراد خودخواه كه در جايگاه كرمك شبتاب خواسته اند به جنگ نابغه اي به نام فردوسي بروند ....سيماي فرهنگي و تاريخي اين كشور تحريف و تخريب شده است . هنوز هم كساني كه با شنيدننام كورش ، بابك خرمدين ، مزدك و مازيار ....بند جگرشان مي لرزد بيكار ننشسته اند و در كار تحريف و تخريب سيماي فرهنگ ايرانند . خودمان هم غفلت كرده ايم . روشنفكران اين ديار حاضر بودند تاريخ شوروي را سر كلاس آزمون بدهند و نمره بيست بگيرند اما هم اينان حاضر نبودند شاهنامه فردوسي را بخوانند و از تاريخ هفت هزارساله ايران يك سطر نمي دانستند و اسم (شاه ) كه به معناي بزرگ است مي آمد مثل شاهراه ، شاهرگ ، شاه نشين ، شاهرود ...، مثل دلقك هاي بي مايه و بي هنر هزار نوع لوس بازي در مي آوردند و دماغشان را مي گرفتند و پيف پاف مي كردند ...(قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد ) ...
مشكل بتوان كشوري در جهان پيدا كرد كه در سطح شاعران كلاسيك ما از رودكي سمرقندي بگير و بيا جلو و برس تا به نادر نادرپور......اين همه شاعر توانمند داشته باشد . در روزگاري كه جهان در بربريت به سر مي برد، درهمين سرزمين ايران ، بانوان به پادشاهي مي رسيدند . مثل پوراندخت ، هماي ، سيندخت ، استرو مردخاي كه قومي را از تباهي نجات داد و گرداني مثل گرد آفريدو آزاده زناني مثل تهمينه و زنان خردمندي مثل كتايون و ........هنوز هم پيروان آيين يارسان در غرب كشور در ترانه هاي مذهبي از كاوه آهنگر نام مي برند و زشت گويي ژاژخواهاني را كه از كاوه به زشتي نام مي برند به هيچ مي گيرند . ايران كشور شگفت انگيزي است : كورش كبير كه بنياد اعلاميه جهاني حقوق بشر را پي ريخت و انسان ها را به آزادي مذهب ، باورها و حقوق ديگران فراخواندو داريوش شاه كه دروغ گفتن را گناه كبيره مي دانست از اين سرزمين ورجاوند برخاسته اند . ....، و زرتشت فرزانه با پيام پندار نيك وو گفتار نيك و كردار نيك كه تا جهان وجود دارد پيامي مفيدتر و كوتاهتر و از نظر معني با اين دامنه و گستردگي خلق نخواهد شد : زرتشت همچنين بر حفظ محيط زيست حفظ حقوق حيوانان ، اهميت دادن به كار كشاورزي و دامداري تاكيد دارد و درزمينه ازدواج از دختران مي خواهد كه همسرانشان را خودشان انتخاب كنند . و مزدك ، نخستين سوسياليست جهان كه در عصر توحش بر تقسيم ثروت و تقسيم اراضي و تك همسري تاكيد دارد .
نمي توان از ايران سخن گفت مگر اينكه با فردوسي و خيام و سعدي و حافظ و صدها شاعر پر مايه آن آشنا بود و نمي توان از ايران حرف زد و با باربد و نكيسا دو موسيقيدان بزرگ آشنا نبود ! ايرا ن پيكري است فرهنگي و يگانه كه با بيش از هفت هزار سال پيشينه تاريخ و تمدن همچنان بر فر هنگ پوياي جهاني تاثيرگذار است . هر فرد ايراني موظف است گذشته پر بار تاريخي و فرهنگي خود را بشناسد تا بتواند در جهان پر تلاطم كنوني در برابر امواج تبليغاتي بيگانگان بايستد .
از هر نظرت شراره اي شد بر پا
در رهگذرت ستاره اي شد بر پا
چون گردن قو ز بهر ديدار تو
از هر چمني فواره اي شد بر پا
***
از هر نظرت دلي به خون درغلتيد
با مهر نه و كه با فسون در غلتيد
اي شهره ي شهر ما به افسون بازي
بنگر به رهت دلم كه چون درغلتيد
***
از آتش پاييز چمن بي بر شد
هر غنچه ي نو رسته كه بد پرپر شد
هر شاخه ي تو خالي ني در مرداب
از بهر دل مرغ سحر آذر شد
***
شب آمد و بر پرچم ايران خط زد
بر تخت جم و بيشه ي شيران خط زد
شب خانه ي ويرانه ي تو خالي بود
بس شعله بر اين خانه ي ويران خط زد.

منصور ياقوتي: ادبيات كودكان و نوجوانان با نامهاي اصغر عبدالهي ، صمد بهرنگي، قدسي قاضي نور ، علي اشرف درويشيان و انبوهي ديگر از نويسندگان ريز و درشت مطرح است. هنوز هم بعد از گذشت سه دهه، جاي نقد و بررسي جدي و همه جانبه ادبيات كودكان و نوجوان خالي است. همچنانكه در قلمرو داستان كوتاه و رمان هم ، آثار ماندگار، ژرف و با ارزشي ارائه نشده است.
نقد ادبي از دايره نفوذ گرايشهاي سياسي و خطي خود را كنار مي كشد. نقد ادبي به تحليل درونمايه و شكل اثر در كليت آن مي پردازد و به زندگي و نحوه مرگ نويسنده كاري ندارد. مورد اخير در حيطه كاركرد شرح حال نويسان است.
نقد ادبي از دايره تبليغات و خوشامدگويي اين و آنهم خود را كنار مي كشد و تنها به كند و كاوهاي قلمروهاي متنوع مضمون و فرم اثر مي پردازد. نقد ادبي نه به قصد جنجال آفريني نوشته مي شود و نه به مسخ چهره واقعي اثر همت مي گمارد. نه قصد تخطئه و نه قصد بزرگنمايي چاپلوسانه. نقد ادبي از خرده نگري مي پرهيزد و با ديدگاهي جهانشمول به بررسي همه جانبه اثر ادبي مي پردازد. از نگاه نگارنده، صمد بهرنگي با چند كار بسيار ارزشمند مطرح مي شود: كوراوغلو و كچل حمزه، كندو كاو در مسايل تربيتي، افسانه هاي آذربايجان.
آثار داستاني صمد بهرنگي ، زير تاثير جنبش جوان چپ ايران و نگاه خام او به سياست و زندگي و همچنين نوپايي پديده اي به نام ادبيات كودكان و نوجوانان، از ضعف آشكار مضمون و فرم رنج مي برد. در اين مقاله كوتاه، جاي بررسي همه جانبه اي در زمينه كار براي كودكان نيست و رساله جداگانه اي مي طلبد. لاجرم معروفترين اثر او يعني(( ماهي سياه كوچولو)) محك مي خورد و نگاهي گذرا هم به برخي از آثار.
قصه ((ماهي سياه كوچولو)) قصه يك ماهي است كه زير تاثير رهنمودهاي يك حلزون، از زندگي راكد، ملال آور و بسته اي كه در آن نه افق هاي تازه ايست و نه پهنه گسترده و ژرفي و نه حركت و پويايي، خسته مي شود و آهنگ دريا مي كند و عليرغم توصيه هاي دلسوزانه مادر و اطرافيان، به سوي آن مقصد وسيع و ژرف راه مي افتد.
اين مضمون عميق و زيبا، در كليت خود، در چنبر ذهنيت صمد كه زير تاثير نگاه كودكانه و نورس جنبش چپ قرار دارد كه با صداقت و آرمانگرايي و تحليل هاي ذهني از بافت جامعه و سياست كارتلهاي بين المللي توام است، به انحراف كشيده مي شود: ماهي سياه، در مسير هولناك و پر از خطر رسيدن به دريا، به تنهايي حركت مي كند. بشر در طول تاريخ، در يك حركت جمعي، همبسته و با تكيه بر تجارب و آزمونهاي ديگر انسانها توانسته است گذرگاههاي سخت و هول انگيز را بپيمايد. اما ماهي سياه، بي توجه به اين تجربه گرانسنگ، بدون برنامه ريزي و تدارك قبلي ، به حركت خود ادامه مي دهد. او اعتقاد ندارد كه ((تئوري راهنماي عمل است)) بلكه باور دارد: ((شما زيادي فكر مي كنيد، همه اش كه نبايد فكر كرد، راه كه بيفتيم ترسمان به كلي مي ريزد))(ص35) تنهايي ماهي سياه، تراژدي زندگي اوست.
وقتي هم، بعد از درگيري با مرغ سقا و طي آن مسير پر از مخافت به دريا مي رسد، ماهياني كه در دريا زندگي مي كنند به او توصيه كرده كه روي دريا نرود چون در آنجا مرغ ماهيخوار پرسه مي زند و او را هلاك مي كند. اما ماهي سياه، كه خصلت او با تكروي آميخته است، بي توجه به رهنمودهاي دلسوزانه ياران، روي دريا مي رود و طعمه مرغ ماهيخوار مي شود: (( اگر روي آب رفتي مواظب مرغ ماهيخوار باش كه اين روزها ديگر از هيچكس پروايي ندارد.)) (ص41)
قصه ماهي سياه كوچولو ، روحيه تكروي را در وجود كودكان تقويت مي كند و صمد بي آنكه بخواهد، در اين جهان نابسامان و پر از خوف و خطر كه در هر گام دامي تعبيه شده و در هر كجا كانوني از دسيسه و بدخواهي شكل گرفته است؛ به كودكان مي آموزد كه جاده دشوار زندگي را به تنهايي درنوردند و سرانجام، مانند ماهي سياه كوچولو، طعمه مرغان ماهيخوار شوند!
((لئو ليوني)) نويسنده برجسته و موفق كتابهاي ((پشت ديوار بلند)) و ((كرم اندازه گير)) قصه اي دارد به نام ((ماهي سياه كوچولو)) كه به فارسي ترجمه شده و از روي آن كارتون هم ساخته شده است. هسته اصلي قصه چنان است كه ماهيان كوچك طعمه ماهيان بزرگ مي شوند. يكروز ماهي سياه كوچولويي كه دائم دلش از خوف ماهيان بزرگ مي لرزد، بعد از گشت و گذار در دل دريا به اين نتيجه مي رسد كه اگر همه ي ماهيان كوچك به شكل يك ماهي بسيار بزرگ متشكل همبسته شوند و در دريا به حركت درآيند، ماهيان بزرگ مجبور خواهند شد از ترس و هيبت آن ماهي غول آسا، محيط زندگي ماهيان كوچك را ترك كنند.
ماهيان كوچك دريا به شكل يك ماهي عظيم متحد مي شوند و ماهي سياه كوچولو هم جزيي از آن مكانيسم مي شود. اين شبح شگفت انگيز و غول آسا، در دريا به حركت درمي آيد و ماهيان بزرگ با ديدن ماهي عظيم هر كدام به سويي مي گريزند.
((لئو ليوني)) با نوشتن اين قصه به بچه ها مي آموزد كه با هم و در كنار هم و همراه با حركت ديگر انسانها خواهند توانست به دشواريها غلبه كرده و در مسير دشوار و سخت زندگي به سمت هدفهاي بزرگ حركت كنند.
فرم كاوي قصه ماهي سياه كوچولو اثر زنده ياد صمد بهرنگي، براي خواننده انديشه ورز، پرسشهاي جدي مطرح مي كند:
حركت ماهي سياه حركتي سرخ است، فرجام زندگيش و نبرد با مرغ سقا گواه اين مدعا. اما معلوم نيست ماهي چرا رنگش سياه است؟ رنگ سياه در فرهنگ ما ايراني ها نماد سياهي، اندوه، سوگواري واختناق است. سياهي ماهي با محتواي سرخش تضادي آشكار را به نمايش مي گذارد.
ماهي سياه كوچولو در مسير رودخانه با مارمولك آشنا مي شود. مارمولك به او دشنه اي مي دهد كه در پيكار با مرغ سقا به كار آْيد: ((ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت: مارمولك جان! تو خيلي مهرباني))(ص26)
معلوم نيست ماهي سياه كوچولو به چه وسيله اي خنجر را همراه خود برمي دارد و چگونه و از چه طريق با آن خنجر به نبرد مرغ سقا بر مي خيزد!... باله هاي ماهي قدرت نگهداري هيچ وسيله اي را ندارد و ماهي با دهان هم كه نمي تواند ابزاري را نگه دارد چون ناگزير است از طريق دهانش كه دائم باز و بسته مي شود، هم غذا بخورد و هم هوا را به داخل ريه فرو دهد. نقاش كتاب هم آقايMehmet sonmez هنرمند ترك هر چه فكر كرده ماهي سياه با چه وسيله اي خنجر را همراه خود ببرد، قمه اي با كمربند به كمر ماهي بسته است و خيال خود و خواننده را راحت كرده است!(نشر بهرنگي، پاييز1377)
قدسي قاضي پور نويسنده برجسته و موفق و خالق آثاري مانند: ((با هم)) و (( چه كسي به چشم پسرك عينك زد)) متوجه برخي از نارسايي هاي اين قصه شده بود و بر همين اساس كتابي نوشت به نام ((ماهي سرخ كوچولو)).
ماهي سياه كوچولو در كليت خود بافتي سمبليك دارد و از سمبولها بهره زيادي گرفته است: ماهيان پير، حلزون، مرغ سقا، اره ماهي ، رود، دريا، مارمولك .... اما فرم سمبوليك اثر، در چند جا يكپارچگي خود را از دست مي دهد و از سمبوليسم به سمت واقع گرايي(رئاليسم) كشيده مي شود:
- ((پسر بچه چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي كرد))(ص23)
- (( لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند.)) (ص31)
- (( ماه گفت: آدمها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز كنند بيايند روي من بنشينند.))(ص33)
قصه ماهي سياه كوچولو با چنين آغازي شكل مي گيرد: (( ته دريا، ماهي پير دوازده هزارتا از بچه ها و نوه هايش را دور خود جمع كرده بود و براي آنها قصه مي گفت))
قصه ماهي سياه كوچولو كه تمام مي شود، ماهي پير و بچه ها و نوه هايش به خواب مي روند اما (( ماهي سرخ كوچولويي هر چقدر كرد، خوابش نبرد، شب تا صبح، همه اش در فكر دريا بود.)) (ص47)
ماهي سياه كوچولو، در عمق دريا، به فكر درياست!
آيا صمد با روايت قصه ماهي سياه كوچولو داستان يك حركت سياه و نافرجام را بازگو مي كند؟
بررسي شخصيت ماهي سياه و تضاد او با ماهيان پير و محيط تنگ و محدود پاسخي منفي به اين پرسش مي دهد. آيا ماهي سياه سوگوار ميهن سياهپوش و داغديده است؟ با اينكه صمد بي هيچ انگيزه و هدف خاصي رنگ ماهي را سياه انتخاب كرده. پرسش ديگر: چرا صمد داستان زندگي ماهي سرخ كوچولو را به رشته تحرير درنياورده؟ اين پرسش ها براي هميشه بي پاسخ خواهد ماند چرا كه صمد در شهريور ماه 47 در رود((آراز)) به كام مرگ گرفتار آمد، همان رودي كه ماهي سياه كوچولو در آن به كام مرگ گرفتار آمد!...
برخي ديدگاهها در آثار صمد
در كتاب(( اولدوز و كلاغها)) ديدگاهي مطرح مي شود كه نسلي را به تباهي مي كشاند:
اولدوز كنار پنجره نشسته است. كلاغي از پشت بام كنار حوض مي پرد كه صابون بدزدد. اولدوز مي پرسد: دزدي چرا؟
كلاغ – از زبان صمد – شروع مي كند به شعار دادن و فلسفه بافي و توجيه دزدي و استدلال مي كند كه بچه نشو جانم!... وقتي كه در جامعه همه مي دزدند من چرا ندزدم؟ دزدي حق من است و...
((سليمان ولي اف)) كتابي دارد كه در صحنه اي از آن مقوله دزدي مطرح و با آن برخورد مي شود: دو تا پسر بچه در روز عيد، گرسنه و بيكار، درمي مانند كه چكار كنند. هر دو كارگرزاده و پدرانشان در معادن كار مي كنند دست به اعتصاب زده اند. اولي از دومي مي پرسد: عيد است و بي كار و بي پوليم، چكار كنيم؟
دومي مي گويد: نمي دانم.
اولي مي گويد: بيا بريم دزدي!
دوستش مي گويد: اگه تو اين راهي ، با تو نيستم. من دزدي نمي كنم.
رفيقش مي گويد: آفرين!... مي خواستم تو را امتحان كنم، ما تحت هيچ شرايطي دزدي نخواهيم كرد، كار مي كنيم، بيا بريم زغال فروشي.(نقل از مضمون) و اين دو بچه روز بعد، اعلاميه هاي اعتصاب كنندگان را پخش مي كنند.
در قصه ((24 ساعت در خواب و بيداري)) نيز(( ديدگاهي مطرح مي شود كه بدآموزي را رواج مي دهد. در زبان فارسي واژه هاي مناسبي براي اقشار مختلف كارگري وجود دارد: كارگر فني يا صنعتي در برابر واژه خارجي پرولتاريا، كارگر يقه سپيد، كارگر ساده، باربر، دوره گرد و ....
پسر بچه داستان 24 ساعت در خواب و بيداري دوره گردي است بدون هيچگونه وابستگي يا ذهنيت طبقاتي. او جزء مجموعه اي است كنده شده از روستا با ذهنيت ابتدايي روستايي- شهري. نه روستايي و نه شهري. آدمي كه در پروسه زندگي سرنوشتي مبهم دارد و ممكن است دزد، لمپن، كلاهبردار، قاچاقچي، كارگر ساده، كارگر ماهر و يا تبديل به دژخيم بشود. او بنا بر طبيعت كودكي به يك اسباب بازي كه شتري توي ويترين يك مغازه است علاقمند مي شود. سرانجام كودك ثروتمندي موفق مي شود شتر را بخرد. آنگاه او فرياد بر مي دارد: (( كاشكي مسلسل پشت شيشه مال من بود!))
پرسش اين است: آن كودك ثروتمند كه او هم دلش اسباب بازي مي خواهد، چه گناهي دارد كه به جرم خريدن يك اسباب بازي با شليك گلوله هاي مسلسل تكه پاره بشود؟
واقعيت اين است كه پسرك 24 ساعت در خواب و بيداري فقط مي توانسته آرزو كند كه : (( كاشكي آن شتر پشت شيشه مال من بود.))
پايان قصه 24 ساعت با شعاري ذهني تمام مي شود كه هيچ سنخيتي با بافت ذهني پسرك ندارد. در واقع آثار داستاني زنده ياد صمد بهرنگي آثاريست كه از زبان بچه ها براي بزرگسالان نوشته شده است. مي شود در ادبيات كودكان و نوجوانان ايده هاي بزرگ آموزنده و روشن مطرح كرد اما با زبان و ذهنيت كودكان.
به قول مولوي:
چونكه با كودك سر و كارت فتاد
پس زبان كودكي بايد گشاد.
